رضا قليخان هدايت
1590
مجمع الفصحاء ( فارسي )
رهى صعب و شبى تاريك و تيره * هوا چون قير و زو هامون مقير هوا اندوده رخساره بدوده * سپهر آراسته چهره بگوهر گمان بردى كه باد اندر پراكند * به روى سبز دريا برگ عبهر خم شو له چو خم زلف جانان * مغرق گشته اندر لؤلوئى تر مكلل گوهر اندر تاج اكليل * بتارك برنهاده غفر مغفر مجره چون به دريا راه موسى * كه اندر قعر او بگذشت لشكر زمانى رفت و سر برزد مه از كوه * برنگ روى مهجوران مزعفر بنات النعش چون طبطاب سيمين * نهاده دسته زير و پهنه از بر بريگ اندر همىشد باره تازان * چو در غرقاب مرد آشناور شكم مالان بهامون در همىرفت * شده هامون به زير آن مقعر دمنده اژدهايى پيشم آمد * خروشان و بىآرام و زمين در گرفته دامن خاور بدنبال * نهاده بر كران باختر سر بباران بهاران گشته فربه * بگرماى حزيران گشته لاغر ازو زادست هرچ اندر جهانست * ز هرچ اندر جهانست او جوانتر مديح شاه بر جيحون بخواندم * برآمد بانگ از آب اللّه اكبر كه من شاگرد كفّ راد اويم * كه تو مدحش همىبرخوانى از بر بفر شاه از جيحون گذشتم * يكى موى از تن من ناشده تر و زانجا تا بدين درگاه گفتى * گشادستند مر فرودس را در همه بالا پر از ديباى رومى * همه پستى پر از كالاى ششتر تو گفتى هيكل زردشت گشته است * ز بس لاله همه صحرا سراسر گمان بردى كه هر ساعت برآيد * فراوان آتش از درياى اخضر بدرگاهى رسيدم كز بر او * نيارد در گذشتن خط محور بصدر اندر نشسته شهريارى * ظفر يارى بكنيت بو المظفر بتاجش برنبشته عهد آدم * به تيغش در سرشته هول محشر زن ار از هيبت او بار گيرد * چه خواهد زاد تمساح و غضنفر